مامان بزرگ توانمند!



به نام او



سلام به دوستان مهربانم

امشب می خوام اون خاطره ای که نشد روز جمعه بنویسمش رو براتون تعریف کنم.

یه روزی از روزهای قشنگ خدا با همکاری ام اس تونستم دل یه مامان بزرگ رو شاد کنم و به توانائیهاش امیدوارش کنم، چه جوری اینجوری که تو روزهای اولیه حمله ام اس بودم و به علت گز گز و بی حسی پام با سرعت حلزون داشتم تو خیابون به صورت خزشی و آهسته راه میرفتم که یه مامان بزرگ حدودا 70 یا 80 ساله با سرعت لاک پشت اومد و از من زد جلو! بعد از اینکه مامان بزرگ از بنده سبقت گرفت، برگشت و به چهره زیبا و جوان و خندان بنده یه نیگاه انداخت و ناگهان چشاش از خوشحالی برقی زد و به پهنای صورتش لبخندی زد و بعد شونه ها و گردنش رو بالاتر گرفت و سینه اش رو سپر کرد و به راهش با افتخارِ سبقت گرفتن از یک دختر جوان ادامه داد و حتما هم تو دلش به خودش گفت ناز شستم هنوز هم میتونم از جوونها جلو بزنم و سرحالم!!!!!!! اون هم از چه دختری که پسرها به پاش نمیرسیدن

من هم درست مثل مامان بزرگه به پهنای صورتم نیشم باز شده بود و به ام اس گفتم دمت گرم فعلا که دل یه مامان بزرگ رو شاد کردی ببینم بعدا چه میکنی ها!

قربون همه مامان بزرگهای شاد و سرحال با سرعت لاکی جون!!


پ.ن1: روز جهانی ام اس رو به همه همراهان ام اس تبریک و شاد باش عرض میکنم، به امید خبر درمان قطعی و شادی و تبریک آن روز خوش


پ.ن2: این آقا امیر نذاشت که برای یه بار هم شده یه دروغ سیزده هم من گفته باشم!
حالا درسته که الان سیزده ام فروردین نیست، اما چی میشه مگه من دروغ سیزده ام رو الان بگم؟؟!! همین رو میخواستی آقا امیر، تو وبلاگم جلو چشم همه اعتراف به زشتی و پیری و اخمو بودن بکنم؟؟!!! آخه آنچه عیان است چه حاجت به بیان است برادر، اخوی،داداش، مومن مگه نشنیدی که ام اس بیماری زیبا رویان هست من هم وقتی فهمیدم ام اس دارم و ام اس همه بیماری زیبا رویان هست کلی کیفور شدم و گفتم خدا رو شکر بالاخره میتونم چاخان کنم که زیبا هستم و خودم رو زیبا رو بدونم، به این میگن انرژی مثبت! یا جو گیر، شایدم توهم!!! شایدم تهوع


نوشتم که یک جوانمرد بخواند!!


به نام او


دوستان عزیزم سلام، امشب قصد داشتم یه خاطره دیگه از ام اس و خودم بگم اما با خوندن مطلب دنیز عزیزم نتونستم ازش به سادگی رد شم و بی تفاوت بمونم، اون مطلب رو با اجازه دنیز مهربانم اینجا آوردم تا شاید نشانه ای باشه از خشم و ناراحتی من و دوستانم از اینگونه حرکات ناجوانمردانه امیدوارم مسئولین امر پیگیری کرده و فکری برای همچین مسائل و دزدی هایی بکنند.

نوشتم که یک جوانمرد بخواند

پایش را که از داروخانه 13 آبان بیرون گذاشت، برای چند لحظه ایستاد تا نفس تازه کند. سالهاست این بیماری گریبانش را گرفته و او را کشان کشان با خودش به این طرف و آن طرف می کشاند. راه رفتن برایش چندان آسان نیست. هر چند قدم که برمی دارد باید لحظاتی استراحت کند تا بتواند به راهش ادامه بدهد. خیلی جوان تر از آن است که بخواهد در این سن و سال عصا دست بگیرد. اما چرخ روزگار این عصا را دستش داده تا بتواند به آن تکیه بزند و آرام آرام راه برود. همانطور که کیسه دارو ها، آمپول های گران قیمت و مدارک بیماری اش را در دست داشت خود را به کنار خیابان کریم خان رساند. هنوز یکی دو نفس تازه نکرده بود که یک نامرد روزگار، یک دوپای فاقد شرافت و انسانیت، یک پست فطرت دون مایه، سوار بر موتور سیکلت به طرفش حمله ور شد و در یک چشم برهم زدن تمام داروها و مدارک و اسناد پزشکی او را از دستش ربود و جوان بیمار را روی آسفالت خیابان پرتاب کرد و گریخت.

در ثانیه های نخست این حادثه چنان گیج و متحیر بود که اصلا" متوجه نشد دندانش هم شکسته است. سرش گیج می رفت. مردم دورش جمع شدند و طبق معمول صحنه را کارشناسی می کردند و هر کدام برای خود تفسیری ارائه می دادند.استخوان هایش به شدت درد می کرد. بالاخره به کمک یکی دو نفر از آنهایی که کنارش ایستاده بودند از زمین بلند شد. از زمین بلند شد و دوباره به عصای خود تکیه زد. یک نفر کمکش کرد تا توانست  وسیله ای برای رفتن به منزل بگیرد. سوار ماشین شد در حالی که از درد به خود می پیچید.

حالا او درد دارد. داروها و آمپول هایش به سرقت رفته و احتمالا" الآن توسط یک نامرد دیگر در منطقه ناصرخسرو در معرض فروش به یک بدبخت نیازمند قرار گرفته است.قیمت هر آمپول آن هم با نسخه و دفترچه ای که به سختی فراهم کرده بود، حدود 15000 تومان است. آزاد آن هم که قیمتش عدد و رقم ندارد.

*حالا او باید:درد سهمگین و رنج آور بیماری " ام اس " را هر شب و روز تحمل نماید

*حالا او باید:در جست و جوی تهیه مدارک جدیدی باشد که به کمک آنها بتواند بیماری خودرا با استناد به آنها اثبات نماید تا شاید دوباره امکان تهیه دارو ها برایش مهیا گردد.

*حالا او باید: فشار بیشتری را به زندگی خود و خانواده اش بیاورد و مخارج را فشرده تر نماید تا شاید بتواند...

آری این جوان همسایه من است. چند کوچه آن طرفتر از ما همراه با همسر صبور و تنها پسر مهربانش، زندگی را می گذراند.او از این حادثه و درد و رنج خود برایم هیچ نگفت. اما من به واسطه ای از موضوع اطلاع پیدا کردم. اطلاع یافتم و این چند خط را نوشتم تا شاید...

آری، احتمال دادم شاید شما خواننده این سطرها بتوانید مددی به او برسانید.

اگر پزشک هستید، اگر در سازمان تامین اجتماعی فعالیت دارید، اگر حرفه تان به گونه ای است که به همت والای شما بتوان کمکی به این انسان رساند، لطفا" ....

اطمینان دارم که سرانجام درد این مرد جوان التیام خواهد یافت. یقین دارم دوباره به عصای خویش تکیه داده و لبخند می زند.او سالهاست با درد بیماری "ام اس " کنار آمده است.نوشتن این چند خط اولین قدمی بود که تا این لحظه توانستم برایش بردارم. چون می دانم در میان شما کسانی هستند که او را یاری خواهند داد.چه زیباست که من و شما در لبخند فردای او شریک باشیم.

... و تو ای سارق نامرد داروهای این و آن، یقین بدان آرامش نخواهی داشت و آن پولی را که از فروش این دارو ها در بازار سیاه کسب می کنی، جز در مسیر درد و رنج جسمی و روحی هزینه نخواهی کرد.

...و این برای توست همسایه من:

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو

تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد

و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

نمناك

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.

مجتبی کاشانی/م سالک



مبارک باد میلاد امام رضا علیه السلام!











تزریق با سوزن لحاف دوزی!


به نام او



سلام دوستان، حالا که سریال مهمانی من و ام اس تموم شده،تصمیم گرفتم بعضی وقتها از خاطراتی که من و ام اس با هم داریم براتون بنویسم، شاید بشه جُنگ هفته!

خب عزیزان، یه بار که محیط رو آماده کرده بودم و وسایل تزریق رو هم آماده، از اونجا که احتمال داشت هر لحظه سر و کله کسی از راه برسه و با در بسته اتاق رو برو بشه (ما تو خونمون درها رو قفل نمیکنیم) و کلی علامت سوال رو کلش سبز بشه که من تو اتاق کدوم کار سری رو انجام میدم، عجله عجله سرنگ رو آماده کردم و کلی هم به مهارت کسب کرده ام ذوق کردم، و حالا باید تزریق انجام میشد، حالا هی من زور میزدم و این سوزن فرو نمیرفت که نمی رفت، کم مونده بود چکشی، سنگی،  لنگه دمپایی بردارم و بکوبم رو سرنگ تا بلکه سوزنش تو بدن فولادین فرو بره (اون کی بود که تو شاهنامه روئین تن بود؟ حالا این منم آرام روئین تن) خلاصه وسطهای زور آزمایی دیدم سوزن هیچ رقمه فرو نمیره یه نیگاه به سوزن نازنین کردم و به به متوجه شاهکار مهارتم شدم، بله سوزنی که برای آماده سازی و کشیدن دارو تو سرنگ که سوزنی بس ضخیم می باشد (صد رحمت به سوزن لحاف دوزی) رو با سوزن تزریق در بدن که سوزنی بس نازک می باشد برعکس استفاده کرده بودم، نیشم تا بناگوش باز شده بود صحنه ای بود جذاب و دیدنی، و کمبود وسایل کمکی (یک عدد چکش) برای تزریق به وضوح مشهود بود، دست آخر دو دستی وارد کار شدم و روی سوزن رو کم کردم آقا یا خانم سینووکس لطفا بعد از این چکش رو فراموش نکنید باشه؟


شادیتان جاودان باد



برای مامان ستاره عزیزم!


به نام ام



امشب قراری بر نوشتن نداشتم و کلا هم زمانم بسیار کم هست، به شدت درگیر کارگاهم و حسابی خوشحال از داشتنش و برپایی مجددش، اما دیدم مامان ستاره عزیزم مطلبی رو برای من دختر کوچیکش نوشته و خواستم جوابش رو تو کامنتهاش بزارم که اونقدر این کامنت طولانی شد تصمیم گرفتم به عنوان یه پست بزارمش اینجا شاید حرفهای مامانی عزیزم حرف دل شماها هم باشه و اینجوری جواب خودتون رو بگیرید.

سلام مامان جونم، مینویسم همراه اشگ، هر کی می خواد باور کنه، هر کی هم نمی خواد اشکالی نداره، درست مثل دردی که باهاش رفیق شدم که اگه بخوام ازش شکایت کنم به ظاهر جوان و شارژ و زیبام (چه از خود مچکر
) نمیاد که دردی داشته باشم، و اگه نخوام شکایت کنم ...

مامانی چقدر خوشحالم که تو رو دارم، من یه مامان مجازی دارم که میتونم براش درد دل کنم اما نه برای اینکه استرس و نگرانیش رو زیاد کنم، اگه احساس کنم مامانی مجازیم هم برای من نگران خواهد شد و درد ام اسش بیشتر خواهد شد هرگز از اونچه به من گذشته و میگذره و خواهد گذشت نخواهم نوشت، همون طور که مامانی خارج از دنیای مجازیم رو نمی خوام نگران کنم، تو مامانی مجازیم رو هم نمی خوام نگران کنم؛ اما امروز چه روز قشنگی هستش که بیام و ببینم مامانی من که به ندرت مینویسه برای من نوشته، من چقدر خوشبختم و خوشحال، ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم
بله مامانی با شروع سرما میزبان ام اس شدم آخه من طاقت سرما رو ندارم اما طاقت گرما رو کمکی دارم، اما مامانی گفته بودی یه جوری به پدر و مادر بگم که ام اس مهمون من شده، عزیزم اونها میدونند که من نباید تو سرما و گرما قرار بگیرم میدونن که خیلی از غم و غصه و استرس خوشم نمیاد، و دور و برش هم نمی گردم، در واقع اونچه که اونها باید بدونند و رعایت کنند رو میدونند و رعایت هم میکنند، خیلی هوام رو دارند، اما فقط اسم بیماری رو نمیدونند و تزریق آمپولها رو هم نمیدونند، چه لازمه که بدونند، چه فرقی براشون میکنه، هیچ فرقی نمیکنه، مامانی عزیزم، من بر خلاف سایر دخترها زیادی مستقل هستم و یه جورهایی یه مرد هستم، حالا شاید بعدها که بیشتر از خودم نوشتم ببینی که چقدر مرد هستم، و مثل مردها هم زیادی غرور دارم و روی پای خودم هستم (چقدر تحویل، یکی من رو بگیره)، من با وجود اینکه از تزریق آمپول به شدت بدم میومد و در اصل میترسیدم و وقتی قرار بود آمپولی تزریق کنم باید کسی کنارم میبود و کلی هم به پرستار تذکر میدادم که آروم بزنه و خوب اما الان به دلیل اینکه می خواستم استقلالم رو حفظ کنم خودم آمپولهام رو میزنم اون هم آوونکس که همه میدونید کدوم قسمت باید زده بشه و کمتر کسی میتونه اینکار رو بکنه، اصلا هم ناراحت نیستم و تازه از ام اس ممنونم که تنها ترس زندگیم رو ازم دور کرد و حالا مثل شیر میمونم و از چیزی ترس ندارم (بعدا درباره ترس از تاریکی که تو بچگی دچارش بودم و چه جوری خودم رو ازش خلاص کردم تو یه پست مستقل مینویسم) من همیشه بر ترسهام خودم سعی کردم غلبه کنم و این آمپول مسئله ای بود که سالی یه بار هم اتفاق نمی افتاد که بتونم بهش غلبه کنم اما الان با ام اس تونستم بهش غلبه کنم و از این بابت خوشحالم و شادان، من نه الان که بلکه از 20 سالگیم تنها به دکتر رفتم و تنها کارام رو انجام دادم و تنها و تنها خیلی کارها انجام دادم، حالا با ام اس من شدم یه کَمَکی خانم خونه و از اون کارهای مردونه که انجام میدادم کم شده البته خیلی هم کم نشده، کمی کم شده، هنوز هم کارهایی انجام میدم که باقی دخترها و زنهای به ظاهر سالم عمرا تو خوابشون هم ببینند، خیالت راحت هر وقت احتیاج به کمک داشته باشم هم دوست به اندازه کافی بلکه زیادی دارم، هم خانواده سینه چاک که به دادم برسند و حتما اون وقت اگه خدا لازم بدونه خانوادم متوجه ام اس میشن و اگه لازم ندونه همچنان این پنهان کاری ادامه پیدا میکنه، به خدا و کمکش شدیدا اعتقاد دارم، به اینکه به خاطر پدر و مادرم سعی میکنم تنهایی، البته نه تنهایی من کسی رو کنارم دارم، که همدمم هست و هر لحظه انرژی مثبتم رو ازش دریافت میکنم، خدا من رو تنها نذاشته و یه فرشته مهربون رو که با دل و جون دوستم داره کنارم دارم؛ خدا هم چونکه به خاطر پدر و مادر ما دو تا داریم این مطلب رو دوتایی تحمل میکنیم حتما حتما هوامون رو داره، تا حالا که داشته و کمکم کرده، مامانی خیالت تخت تخت دل نازنینت غمگین نباشه و نگران نباش، من اصلا استرس ندارم، باور کن قسم میخورم که استرس ندارم، هر چه پیش آید خوش آید، به توکلت علی الله شدیدا اعتقاد دارم، و همچنان معتقدم که اعتقاداتم هست که من رو نگه داشته، خدا تو لحظه لحظه  زندگیم حضور پر رنگ داره، باور کن همیشه میبینمش و باهاش حرف میزنم، غمی ندارم و شادم، بهانه های زیادی برای شادی دارم و خوشحال از این موضوع، خدایا شکرت

مامانی گفته بودی میترسی دل بندات مثل من ازت چیزی رو پنهون کنن، میگم که اصلا دل نگران نباش، اونها بزرگ شدن و حتما میتونن از خودشون مراقبت کنن، و مطمئن باش هر لحظه که احساس کنن بهت نیاز دارن میان پیشت و درد دل میکنن، عزیزم بهت اطمینان میدم که جای نگرانی نیست و بچه هات حتما حتما سراغت میان تا لحظه هاشون رو با حرفهای قشنگت با عطر نفست با نگاه مهربونت پر کنند و انرژی دوباره بگیرن، مامانی من محرم رازم هست و غمم با دیدن شادیش فراموش میشه، وقتی میبینم با پنهان کاری من شاد و خرم هست و وقت دعا میگه خدایا شکرت که بچه های سالم و شاد بهم دادی دلم پر از شور و نشاط میشه و ام اس که سهلِ غم دنیا رو فراموش میکنم و سالمتر از روز قبل زندگی رو با عشق و آرزوی قشنگ پی میگیرم.

راست میگی اینجا مینویسیم تا فشارهای روح و روانمون رو کم کنیم نه اینکه کامنت جمع کنیم و تو مامانی عزیزم هم مال همین دوره هستی و هیچ هم بیراه نرفتی حرف اصلی رو زدی حرف دل من رو، اینجا مکانی برای تخلیه هست تا بتونیم تو زندگی خصوصی روح متعادلتر و آرومتری رو برای خانواده داشته باشیم، از وقتی اینجا مینویسم آرومتر هستم و راحتر با مشکلات برخورد میکنم، چون مامانی عزیزی مثل
شما و دوستان مهربونی مثل ... (اگه اسم ببرم طولانی میشه شرمنده، همه کسانی که میان اینجا و حتی کامنت نمیذارن دوستان من هستند ) پیدا کردم.

با تمام قلبم دوستت دارم
و ازت بابت پست امروزت و در واقع هدیه قشنگت و حس مادریت خیلی خیلی خیلی ممنونم ممنونم ممنونم، عزیزم آرزوم شفای شما مامان ستاره نازنینم و همه بچه های ام اس و دوستان بیمار هست.


شاد و خرم باشید



پ.ن: خوب شد قراری بر نوشتن نداشتم و فقط میخواستم یه کامنت بزارم و اگر نه شاهنامه رو بازنویسی میکردم



هویت!



به نام او



هویت = مهمانی من و ام اس (قسمت سوم)

سلام به همگی، میدونم که منتظرید، حقیقتش، من دیشب کلی نوشته بودم که طی یک عملیات ناجوانمردانه این آقای بلاگفا زد و همش رو پروند و من رو حیرون گذاشت، امروز هم دوباره نوشتم اما وقتی داشتم ویرایش میکردم اینکار رو تکرار کرد، آقای بلاگفا این بار دوم هست که اینکار رو میکنی، بار سوم سر چهار را منتظرتم هاااااااااااااااااااااا


حتما منتظر عنوان مهمانی من و ام اس (قسمت سوم) بودید، خب باید بگم این پست ادامه همون پست هستش
و با خودم گفتم یه خلاقیتی و تحولی انجام بدم

اون شب بعد گریه زاری پیش دکتر جون رفتم داروخانه، دکتر بهم گفته بود که باید چند روزی بستری شم و بوسیله سرم دارو بگیرم؛ اما نگفته بود کورتن باید بگیرم، تو داروخانه متوجه شدم ای دل غافل داروها تماما کورتن هست و دکی جون کلک زده بهم
(آخه قبلا هم چند بار خواست برای تحمل دردهای ستون فقراتم بهم کورتن بده، من لجبازی کردم و نزاشتم بنویسه)، ظاهرا اینبار فرق میکرد که نیازی به مشورت با من ندیده بود، دیگه مطمئن شدم، اونچه گفته حقیقت داره و ام اس دارم، تا برسم خونه گریه زاری هام رو کردم و با خودم مسئله رو تموم کردم، تا مبادا از گریه های آرام بی خیال و سرخوش دل پدر و مادر بلرزه و متوجه بیماری دخترشون بشن، نزدیکای 11:30 دقیقه شب رسیدم خونه، بندگان خدا نگران و مضطرب منتظر نشسته بودن تا من برسم، با دیدن چهره های وحشت زدشون متوجه شدم که تصمیم کاملا درستی گرفتم و اونها نباید از چیزی با خبر بشن، با خنده و شادی سلام کردم و شروع کردم به شیطنت و مادر شامم رو حاضر کرد و همین طور که می خوردم سوال و جواب شروع شد:
مادر گرامی: خب دکتر چی گفت؟
من: هیچی چیز خاصی نگفت!

پدر گرامی: علت مشکلت چی بود؟
من: گفت زیادی تو سرما بودی شک سرما هستش و با همین دگزاها رفع میشه، می بینید که الان چقدر خوبم، تقریبا عالی هستم اما باید همه دگزاها رو بزنم تا دوره درمان کامل بشه و اگر نه الان هم خوبم (از کورتنها چیزی نگفتم)
مادر گرامی: چقدر بهت گفتم تو این سرما نرو بیرون، گوش نکردی و هر روز تو برفها بودی

من: کارهام رو کی انجام میداد، چاره ای نداشتم
پدر گرامی: کارات مهم بودن یا جسمت؟ دخترم مراقب خودت باش
من: من چه میدونستم این شکلی میشه، اصلا من چه میدونستم شوک سرمایی هم هست، منکه خوب لباس میپوشیدم و مراقب بودم، دکتر گفت این مورد نادر هست و بعضی ها این طوری میشن هر چقدر هم که مراقب باشی ممکنه برای هر کسی پیش بیاد، حالا برای من پیش اومده (البته اینها دروغ نبودن و دکتر گفته بود اما نه برای شوک سرمایی بلکه برای ام اس، بنده با مقداری تحریف تحویل خانواده گرام دادمشون
)
مادر گرامی: حالا باید چیکار کنیم؟
من: هیچی فقط زدن دگزاها و مراقبت از سرما
مادر گرامی: چایی میخوری؟
من: آره اما پشت کامپیوتر کمی کار دارم
پدر گرامی: اونجا سرده امشب رو تعطیلش کن و استراحت کن
من: چیزیم نیست، خوبم زودی تمومش میکنم، فردا صبح کلی کار دارم

به نظرتون من بازیگر خوبی میشم؟! اون شب علی رغم آشوبی که تو دلم بود سعی کردم بی خیال و خونسرد باشم و موفق هم بودم،اگر بازیگر خوبی نشم، دروغگوی خوبی هستم، خیالتون راحت

.
.
.
ادامه مطلب فراموش نشه


پ.ن: به خاطر گل روی معلم جان
و شوکا جان، پدر گرام و مادر گرام تبدیل به پدر گرامی و مادر گرامی می گردد. حالا یکی به من بیصواط بگه آیا گرام معنی بدی داره؟؟؟؟؟



ادامه نوشته

درد بی رنگ!


به نام او



بسیاری از دردهاتان را خود برگزیده اید.

درد داروی تلخی است که طبیبِ درونتان با آن خودِ بیمارتان را شفا می دهد.
پس به این طبیب اعتماد کنید و داروی او را در سکوت و آرامش بنوشید؛

زیرا دست او را، گرچه سخت و گران است، دستِ پر عاطفه غیب هدایت می کند،
و جامی را که او می آورد، گرچه لب های شما را می سوزاند، از خاکی سرشته شده که کوزه گرِ دهر آن را به سرشک قدسیش آغشته است.

جبران خلیل جبران


تقدیم به شوکای عزیزم که در این مدت کوتاه روح بزرگش مرا شیفته کرد



مهمانی من و ام اس (قسمت دوم)



به نام او

سلام به دوستان عزیزم، میدونم که همتون بی صبرانه
منتظر قسمت هیجانی مهمانی من و ام اس و معرفی ما به هم هستید، خب تا بیشتر از این آب دهنتون جاری نشده و سیل وبلاگم رو ویران نکرده بگم که، اون شب یعنی شب سوم دکتر برام ام آر آی اورژانسی نوشت و توصیه کرد اگه آماده شد حتما همون شب ببرم پیشش،تو مرکز ام آر آی توی نوبت نشسته بودم که خانواده گرامی نگران شده و زنگ زدن
زینگ زیییییینگ
من: سلام (پر انرژی انگاری تو مهمونی چیزی هستم و داره خیلی خوش میگذره
)
خانواده گرامی: کجایی تا این وقت شب، دکتر رفتی؟
(داشتم یه دروغ تمیز رو تو ذهنم آماده میکردم که یک دفعه آقاهه تو میکروفن فریاد زد شماره 802 به قسمت ام آر آی)
خانواده گرامی: آقاهه چی گفت ام آر آی؟ تو کجایی؟؟ (لو رفته بودم
لعنت بر خروس بی محل)
من: بله دکتر جون ام آر آی نوشته تو نوبتم
خانواده گرامی:ام آر آی برای چی، مگه چت شده ما بیائیم پیشت
من: نه بابا همون مشکل ستون فقراته دکتر می خواد چک کنه
چیزیم نیست
خانواده گرامی: خب اگه چیزیت نیست میذاشتی فردا صبح چرا الان، این وقت شب آخه
من: مرکز ام آرآی نزدیک بود گفتم کار رو یه سره کنم و دیگه فردا اسیر راه نشم

پینوکیو باید بیاد پیش من لنگ بندازه


همون شب یکراست رفتم داروخانه شبانه روزی و دگزاها رو خریدم و اولیش رو هم تزریق کردم، فردا صبحش با همون یدونه دگزا کلی اوضاع سرم و فضایی که داخل سرم حس میکردم بهتر شده بود و باعث امیدواری من شد که حتما خوب میشم و جای نگرانی نیست و تا ظهر بی صبرانه صبر کردم و بعد رفتم تا جواب ام آر آی رو بگیرم، خوشبختانه آماده بود و ازشون خواستم برام ترجمش کنند که خانم دکتر مربوطه گفت اجازه بده دکترت بهت بگه و ترجمه نکرد
من هم با سواد a b c که دارم فقط فهمیدم 9 عدد چیزهای سفیدی در مغز مبارکم تجمع کردن و احتمالا قراره به موردی اعتراضی و یا بیانیه ای صادر کنن، تا عصر دل تو دلم نبود تا بدونم علت این تجمع مردمی و بیانیه ای که می خواد صادر بشه چی هست، با خودم گفتم نکنه بر علیه عملکرد بد من شورش کردن و می خوان من رو استیضاح کنن، کلی جمله و دلیل و شبه دلیل و توجیه با خودم آماده کردم تا وقتی استیضاحم شروع میشه حرفی برای گفتن داشته باشم و کم نیارم

.
.
.
ادامه مطلب فراموش نشه



پ.ن 2: دوستانی که تازه سعادت آشنایی باهاشون رو دارم، خدمتتون عرض کنم خوش اومدید، قدم رنجه فرمودید، لطفا اساسنامه رو که همین بغل در بخش آرشیو موضوعی می باشد رو مطالعه نمائید، تا از همدیگر نرنجیم ممنونم

پ.ن 3:شوکای عزیزم گوش زد کرده زینگ برای زنگ موبایل نیست فکر کنم راست میگه باید مینوشتم مثلا: بع بع  یا جیر جیر  یا به قول خودش نازی نازی امشب یا گوشییییی روووو بردارررررر

ادامه نوشته

تسلیت!

  به نام او   شهادت رئیس مذهب تشیع امام جعفر صادق علیه السلام را خدمت یکایک شیعیان حضرتش تسلیت عرض می نمایم.   ثَلاثَةُ أشْيَاءَ يَحْتَاجُ النَّاسُ إلَيْها: الْأمْنُ وَالْعَدْلُ وَالْخِصْبُ. سه چیز است که مردم به آنها نیاز دارند: امنیت، عدالت و رفاه. Three things are essential to people: security, justice and welfare. منبع: تحف ‌العقول، ص320

مروارید!


به نام او



صدفی به صدف همسایه گفت:" دردی شدید دارم. چیزی سنگین و گرد در درونم رنجم می دهد."
صدف دیگر با تفرعن و حالتی حق به جانب جواب داد:" آسمان و دریا را سپاس می گویم، من دردی در درون خویش ندارم، در درون و بیرون حالم خوب است و سلامتم."

در همان زمان خرچنگی از آن حوالی عبور می کرد، حرف های آنها را شنید و به صدفی که هم در درون و هم در بیرون خوب و سلامت بود گفت: " بله، تو سالم و سلامتی؛ اما دردی که همسایه ات را رنج می دهد مرواریدی است به غایت زیبا."
جبران خلیل جبران


این پست تقدیمی است به دنیز نازنینم
دنیز عزیزم مرواریدی به غایت زیبا را برایت آرزومندم