کبیسه!

 

 

به نام او

 

یه نوزاد چقدر باید خاص باشه که تو یه روز خاص به دنیا بیاد!

سی ام اسفند یه روزه خاصه که هر چهار یا پنج سال یه بار تو تقویم شمسی داریمش

سلام میکنم به تمام نوزادایی که چند ساعت قبل یا چند ساعت بعد یا لحظه سال تحویل در سی ام اسفند به دنیا اومدن، به دنیا میان و به دنیا خواهند اومد

و سلام میکنم به خودم که همچین روز خاصی به نامم زده شده

 

سلام بر کبیسه ۱۳۵۴

سلام بر کبیسه ۱۳۹۱

سلام بر بهار ۱۳۹۲

 

 

 

باز آید!

 

 

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

 

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید

 

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

 

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

 

گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

 

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

 

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

 

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

 

 

.. که دوستت دارم!

 

 

 

.. که دوستت دارم

 

 

قضاوت!!

 

 

بانوی بزرگوار من!

چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما، تو را تا این حد مضطرب و افسرده میکند؟

چرا دائما نگرانی که مبادا از ما عملی سربزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟

راستی این "دیگران" که گهگاه اینقدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند، چه کسانی هستند؟

آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان، ایمان داری؟

تو، عیبت این است، که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قِبَلِ تهدید و باج خواهی و هرزه دهانیِ خویش می خورند ـــ و سیه روزگارانند، به ناگزیر ...

عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی، بل شبه روشنفکران و شبه آدمها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و بر آن هیچ زخم و ضربه یی نزنند...

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند...

این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این ـــ ممکن ـــ نیست.

در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد، این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایتِ قلب مان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم ...

 

عزیز من!

بیا به جای آنکه یک خبرِ کوتاه، که در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست، اینگونه بر آشفته ات کند، بیمناک و برآشفته از آن باش که ما، نزد خویشتن خویش، از عملی، حرفی، و حرکتی، مختصری خجل باشیم. این را  که پیش از ما بسیار گفته اند، باور کن: هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی ست که کاری نمیکنند.

هر کس که چیزی را می سازد ـــ حتی لانه ی فروریخته ی یک جفت قُمری را ـــ منفور همه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.

و هر کس که چیزی را تغییر می دهد ـــ فقط به قدر جا به جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد ـــ باید در انتظار سنگبارانِ همه ی کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.

... و بیش از اینها، انسان، حتی اگر "حضور" داشته باشد، و بر این حضور، مُصر باشد، ناگزیر، تیرِ تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت، ایشان را اسیرِ رذالت ساخته، به او می خورد ...

از قدیم گفته اند، و خوب هم، که: عظیم ترین دروازه های ابرشهرهای جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولیدِ مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کارگیرد، حتی برای لحظه یی نمی توان بست.

آیا می دانی با سازِ همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبین و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزذ، از ما چه چیز خواهد ساخت؟ عمیقا یک دلقک؛ یک دلقکِ درباری دردمندِ دل آزرده، که بر دارِ رفتارِ خویشتن آونگ است ـــ تا آخرین لحظه های حیات.

 

عزیز من!

یادت باشد، اضطرابِ تو، همه ی چیزی ست که تنگ نظران، آرزومند آنند. آنها چیزی جز این نمی خواهند که ظِلِ کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگِ همه چیز را مختصری کِدِر کند.

رهایشان کُن عزیز من، به خدا بسپارشان، و به طبیعت ...

تو خوب می دانی که اضطراب و دل ناگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از در افتادن با هر آنچه که من و تو، هر دو نادرستش می دانیم، باز می دارد.

 

بانوی من!

دَمی به یاد آن دلاورانِ خط شکنی باش که در برابر خود، رودرروی خود، فقط چند قدم جلوتر، بد کینه ترین دشمنان را دارند. آیا آنها حق است که از قضاوتِ دشمنان خود بترسند؟

بگو: " ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوتِ دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید" ...

 

نامه دوازدهم از کتاب "چهل نامه ی کوتاه به همسرم" از نادر ابراهیمی

 

 

 

مخاطب خاص!!

 

 

تو مخاطب نبودی، که خاص شوی

خاص بودی، که مخاطب شدی

 

ممنون که هستی

 

 

نردبان دلم شكسته است!!

 

 

 

نردبان دلم شكسته است

ميشود

براي من كمي دعا كني؟

يا اگر خدا اجازه مي دهد كمي به جاي من خدا خدا كني؟

راستش

دلم مثل يك نماز بين راه

خسته و شكسته است

ميشود براي بيقراري دلم

سفارشي به آن رفيق با وفا كني؟

 


 

بلاگفا و فیلتر!!

 

 

 

آقای بلاگفا یعنی ما برای سرزدن به وبلاگمون

و مدیریت مطالبش باید از فیلتر شکن

 استفاده کنیم؟؟؟؟!!!!!!!