ازدواج 4

 

به نام او

 

سلام  به همراهان عزیزم، تولد امام جواد علیه السلام رو خدمت تک تکتون تبریک عرض میکنم، چه صفایی داره الان مشهد باشی و خدمت امام رضا علیه السلام تولد نازدانش رو تبریک بگی، آقا از راه دور تبریک ما رو بپذیر

 

 

 جواد الائمه علیه السلام فرمودند:

ثابت قدم باش تا (به هدف خود) برسی، یا به آن نزدیک شوی

 

 

 قبل از پرداختن به ادامه سوالات، باید از تمامی دوستانی که در پست قبل مشارک فعالی داشتن بویژه ماه عزیزم با توجه به مشغله های زیادش حسابی من رو شرمنده کرد، تشکر وِیژه داشته باشم، به نظر من همین رد و بدل شدن سوالات و تجربیات شخصیمون میتونه گره ای هر چند کوچیک رو وا کنه انشاالله

بعدشم از دوست عزیزم خواننده بابت لطف و محبتش برای ترجمه مطلب مرتبط با موضوع مورد بحثمون تشکر ویژه تر داشته باشم، خیلی خیلی ممنونم

 

نوبتی هم باشه نوبت سوالات مطرح شده است:

 

۳/ آیا نیاز هست تمام جزئیات بیماری رو به اطلاع ش رسوند؟

من هر چی سایت و کتاب میشناختم بهش معرفی کردم تا حسابی مطالعه کنه و تو اون سایت ها، هم از شرایط بد بیماری گفته بودن، هم از افرادی که ورزش کار هستن و بیماریشون تو مشتشون هست، و ازش خواسته بودم هر سوالی  به ذهنش میرسه و جوابش رو پیدا نمیکنه ازم بپرسه، یعنی تمام سعی ام این بود که با جزئیات بیماریم آشناش کنم تا تصمیم درستی بگیره، وقتی دیدم خیلی سریع تصمیم گرفت و تقریبا مطالعه ای نکرد، تو همون دو سه ماه کلنجار رفتن، سعی کردم خودم بهش اطلاعات رو بدم و بیشتر هم از بدی حال و احتمال زمین گیر شدن و نیازمند و ناتوان شدن حتی در حد اینکه نتونم یه لیوان آب بخورم و ... براش گفتم، اما نمیدونم اصلا ایمیل هام رو میخوند؟! چون هیچ جیزی نمیگفت الا اینکه من هستم نگران نباش!!!!!

وقتی هم اومد ایران در اولین اقدام بردمش پیش دکتر معالجم تا اون براش توضیحات کامل رو بده و تو مطب هم فقط سر تکون میداد و یکی دو تا سوال تکراری پرسید و تمام، بعد از مطب برای ساعتی به سکوت گذشت و بعدش همه چیز تقریبا عادی شد و انگار نه انگار!!

 

راستش فکر میکنم باید طرف مقابل با جزئیات بیماریمون آشنا بشه، اما نیازی نیست ما خیلی مته به خشخاش بذاریم و مجبور به اینکار کنیمش، کاری که من کردم و نتیجه هم نداد! چون اون دلش نمی خواست مطالعه کنه، الان به این نتیجه رسیدم که کارم اشتباه بوده و همین که بهش سایت ها و کتاب های مرتبط رو معرفی کردم و با دکترم حرف زد کافی بود، دیگه خودش آدم عاقل و بالغ میدونه باید تحقیق کنه یا نه، هر تصمیمی بگیره پای خودش هست، من که آزادش گذاشتم تا مطالعه کنه و با بیماری آشنا بشه و بعدش تصمیم بگیره، من خودم اینطوری دچار عذاب وجدان نمیشم که با من داره زندگیش هدر میره و بیچاره تو عذابه و الان بدبخت شده و این حرفها، برای اینکه موقع خواستگاری بهش گفتم و آزاد گذاشتمش بره تحقیق کنه و تصمیمی که به نفعش هست رو بگیره! 

 

 

۴/ چطور باید اون شخص رو با بیماری ام اس آشنا کرد؟ از طریق اطلاعات و تجربیات شخصی خودمون؟ از طریق سایت ها و وبلاگها؟ از طریق کتاب ها و مجلات؟ از طریق پزشک معالجمون؟ از طریق ...

جواب این سوال رو تو جواب های قبلی گفتم، از طریق سایت ها و کتاب ها و مجلات و تجربیات شخصیم و تجربیات دوستانم و پزشک معالجم با بیماری ام اس آشنا کردمش، یعنی سعی کردم آشناش کنم!!

 

 

دوستان به نظر شما باید با جزئیات بیماریمون آشنا بشه؟ اگه آره چرا و از چه راه هایی؟ و اصلا تو چه مرحله ای باید این آشنایی حاصل بشه؟ اگه نه، چرا؟

 

منتظر همراهیتون مثل همیشه هستم

 

 

 

آرزو!

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

اینجا هنوز قحطی سلطان و صاحب است

در کوچه های غربت ما، عشق غایب است

گویند که یک شب است شب آرزو ولی

هر شب بدون مهدی زهرا " رغائب" است

 

برای سلامتی و فرج صاحبمون آرزو کنیم

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

 

ازدواج 3

 

به نام او

 

سلام به تمامی عزیزان همراهم، امیدوارم خوب و خوش باشید

 

خب ادامه ماجرا رو از رو سوالات مطرح شده پیش میبرم

 

۲/ آیا نیاز هست اطرافیان هم از بیماری فرد ام اسی آگاه بشن؟

تو اون مدتی که در حال کلنجار رفتن بودیم و از من انکار و از اون اصرار، قرار گذاشته بودیم در مورد بیماریمون چیزی به خانواده ها نگیم، یعنی اون خودش بهم گفت نیازی نیست خانواده من چیزی بدونن و من هم گفتم پدر و مادرم  چیزی ندونن کافیه و دیگه برام مهم نیست کس دیگه ای میدونه یا نه، اما اگه خواسته تو اینه باشه هر جور تو می خوای

میدونید دوستان از اونجا که خواستگاری ما به فرجام نرسید و من وارد زندگی متاهلی نشدم، برای همین نمیدونم آیا خانواده همسر از بیماری باخبر باشه خوبه یا نه؟ در این زمینه هیچ تجربه شخصی ندارم، اما در زمینه شغلیم تجربه کردم که دونستن همکارانم کاملا بستگی به روحیات من و اون شخص خاص داره، اگه روحیم خوب باشه اونها هم خیلی حساس نمیشن و راحتتر از کنار بیماری میگذرن، اما از جهتی خود همکار و روحیاتش هم مهم هست، مثلا بعضی از همکارهای من خیلی خوب با بیماریم مواجه میشن و اذیتی ندارن، اما بعضی هاشون علی رغم اینکه من ریلکس هستم، اونها به تشویش میوفتن و هر روز احوال ام اس رو ازم میگیرن، اصلا تزریق استرس میکنن و آدم رو رسما به غلط کردن میندازن! اما یک عده ای هم طوری برخورد میکنن که انگاری دروغ بهشون گفتم و به داشتن ام اس تظاهر میکنم!! حالا چه نفعی به حالم داره خودمم نمیدونم! خب این عده باعث میشن آدم در گفتن بیماریش احتیاط کنه و بیشتر تو خودش فرو بره و یا سختی و حال بد رو تحمل کنه اما عوضش نگاه و نیش و کنایه رو نشنوه!! عده ای هم اولش خیلی برات دل میسوزونن که کلافت میکنه و اما بعد از مدتی همچین بی خیال میشن و هر چی کار دارن میندازن رو شونت که به مرز له شدن نزدیک میشی و وقتی هم از شرایط همکاری ابراز نارضایتی میکنی، بهت میگن تو خودت رو خیلی اذیت میکنی، بی خیالی طی کن!!!! اون وقته که این شکلی میشی

خب همون طور که گفتم بیان بیماری بستگی داره به خود بیمار و روحیات و شخصیت طرف مقابلش، خب طبعا بنا به اینکه شخصیت های متفاوتی وجود داره برخوردهای متفاوتی هم وجود خواهد داشت، من فکر میکنم البته نظر شخصیه منه، زندگی متاهلی و اطرافیان همسر هم از این قاعده مستثناء نیستن و هر کدوم ممکنه با دونستن بیماری عضو جدید خانوادشون برخوردهای گوناگونی داشته باشن، گفتن بیماری به بعضی ها خوبه، چون کمک حال میشن و از بار سختی هات کم میکنن و مایه آرامش هستن، گفتن بیماری به بعضی ها جز اذیت و آزار و غلط کردم چیزی برامون نداره!

 

 

ادامه دارد

 

 

 

ازدواج 2

 

به نام او

 

سلام به دوستان عزیزم، انشاالله که خوش و خرم هستید

 

خب یک هفته صبر کردم تا اگه دوستی سوالی به سوالای ازدواج می خواد اضافه کنه محبت کنه و بیانش کنه، اما ظاهرا یا دوستان به این موضوع علاقه ای ندارن!! یا به علت اینکه چند وقتیه کامنتدونی پست هام  بسته است، فکر کردین نمیشه نظر گذاشت!! یا به علت اینکه چند وقتیه تو وبلاگ دوستان کمتر نظر میذارم، شما هم نظری نذاشتید!!! یا نمیدونم به چه علتی؟، اما می خوام بگم که این مطالب جهت جلب خواننده و جمع کردن کامنت نیستن و صرفا جهت کمک به همدردامون هستن تا در چنین لحظاتی تو بحران قرار نگیرن و بتونن مسائل رو به خوبی مدیریت کنن، پس از دوستان خواهش میکنم در صورت تمایل جهت کمک به دوستانمون در مباحث شرکت کنن، ممنونم

 

اما ماجرای خود من، سعی میکنم  از رو سوالایی که در پست ازدواج ۱ مطرح کردم پیش برم

 

۱/ وقتی پسری از یه دختر ام اسی خواستگاری کرد یا پسر ام اسی رفت به خواستگاری دختری، اون دختر یا پسر کی و چه طوری باید بیماریش رو به اطلاع طرف مقابلش برسونه؟ اصلا باید بگه یا نه؟

اول این رو بگم که همیشه اینطور نیست که دختر یا پسر مبتلا به ام اس بشن و بعد ازدواج کنن، بلکه برعکسش هم هست که دختر و پسر یا ازدواج کردن یا عقد کردن یا نامزدن و بعد میفهمن ام اس دارن، من هم در دوران نامزدی فهمیدم ام اس دارم.

 

قبل از اینکه به ام اس مبتلا بشم خواستگاری داشتم که خارج از ایران زندگی میکرد، ما همدیگه رو تو یه نمایشگاه در ایران دیدیم و قرار شد در زمینه هنری با هم همکاری داشته باشیم اما موضوع خیلی زود تبدیل شد به خواستگاری و به علت اینکه دور از هم بودیم قرار شد دورادور در ارتباط باشیم تا وقتی که ایشون برای مدتی (حداقل دو ماه) بیاد ایران بمونه و بتونیم حضوری در این زمینه صحبت کنیم و با روحیات هم آشنا بشیم (آخه یک هفته دو هفته اومدن و اون هم برای مسائل کاری که شناختی ایجاد نمیکنه)، پافشاری این موضوع هم از طرف من بود، بنابراین یه جورایی شدیم نامزد!! ( دوران نامزدی بین خانواده ها و قومیت و ملیت های مختلف تعاریف مختلفی داره، در خانواده ما و بیشتر خواستگارم، دورانی که دختر و پسر جهت آشنایی برای ازدواج با هم هستن رو دوران نامزدی میگن، یعنی هیچگونه عقد و محرمیتی در کار نیست و صرفا آشنایی هست و ممکنه در انتها هم همدیگه رو نپسندیم و هر کی بره دنبال بخت خودش)

 

خب مدتی رو خیلی محدود با هم در ارتباط بودیم، طوری که فقط بدونیم حال اون یکی خوبه! این محدود بودنش هم درخواست من بود، چونکه علاقه ای به ایمیل و چت نداشتم و معتقد بودم از این طریق ها نمیشه کسی رو شناخت، تلفنی هم که هزینه ها سر به فلک میکشید برای همین تماس تلفنی هم در حد چند دقیقه ناقابل بود! خب مسلما آشنایی به اون صورت شکل نگرفته بود و فقط کم کم داشت وابستگی ایجاد میشد، تا اینکه هنوز اون سفر حداقل دو ماهه درخواستی بنده صورت نگرفته بود که در زمستان ۱۳۸۶ دکتر به بنده اطلاع دادن مبتلا هستم به ام اس! اولش سر در گم شده بودم اون هم به علت اینکه خود من هم از ام اس چیزی نمیدونستم و مونده بودم وضعیتم چطور خواهد شد و به نامزدم (خواستگارم) چی باید بگم؟ از طرفی آقای نامزد در حال تدارک اومدن به ایران بود اون هم نه دو ماه بلکه برای حداقل پنج سال و من کلی خوشحال بودم که بالاخره میتونیم بیشتر آشنا بشیم و تدارک مراسم عروسی رو ببینیم، برای همین تصمیم گرفتم تا خودم اطلاعات کاملی به دست نیاوردم و اون هم تدارکاتش به اتمام نرسیده چیزی بهش نگم تا ذهنش آشفته نشه و تمرکز کنه روی جور کردن مسائل اومدنش به ایران، فقط بهش گفتم یه مطلبی هست باید بهت بگم اما بعد از خبر خوب اومدن تو بهت میگم و باید کمی صبر کنی و اون هم صبر کرد.

 

یک ماه طول کشید تا من اطلاعاتم رو بالا ببرم و به بیماری و خودم مسلط بشم و اون هم خبرش رو بهم بگه، البته خبر اون اصلا خوب نبود و نتونسته بود اومدنش به ایران رو جور کنه و معلوم هم نبود چه وقتی حتی برای دو هفته ناقابل هم بتونه بیاد! خب دیگه وقت وقته گفتن بیماریم بود و چون گفتنش تلفنی واقعا برام سخت بود و میترسیدم گریه کنم و اینطوری تحت تاثیرش قرار بدم و خدای نکرده بهم ترحم کنه و رابطمون رو از روی ترحم ادامه بده، تصمیم گرفتم از طریق ایمیل خبر بیماریم رو بهش بدم، همون جا هم چند تا لینک در زمینه ام اس و علائمش و انواعش براش فرستادم تا باهاش آشنا بشه و خب از اونجا که اون هم ام اس رو نمی شناخت، بهش گفتم بهتره حسابی مطالعه کنه و در دادن جواب عجله نکنه و سر فرصت فکراش رو بکنه و در ضمن این رابطه محدود و دورادورمون هیچ گونه تعهدی براش ایجاد نمیکنه و من هم انتظاری ندارم و میتونیم همین جا که هنوز در واقع چیزی شروع نشده تمومش کنیم و هر کی بره سراغ بخت خودش اما متاسفانه قبول نکرد و مطالعه سطحی کرد و دو روز بعدش گفت که می خواد به رابطه مون ادامه بده و ترکم نمیکنه!! بهش گفتم بیماری من طوری هست که باید از استرس و غم و غصه دوری کنم و این دوری من رو اذیت میکنه و اینکه هنوز نتونستی برای مدت قابل قبولی بیای ایران و من معلق هستم برام ایجاد استرس و غم میکنه و باعث شدت بیماریم میشه پس لطفا بیا تمومش کنیم و خلاص، اما قبول نکرد و شدیدا به ادامه رابطه پافشاری کرد و چند وقتی رو حدودا دو سه ماهی از من انکار بود و از اون اصرار و بالاخره تونست من رو راضی کنه البته با شرط و شروطی مبنی بر اینکه اگه ادامه رابطه به این شکل اذیتم کنه و بیماریم شدت بگیره ادامه نخواهم داد و اون هم قبول کرد، راستش متوجه شده بودم که داره احساسی تصمیم میگیره و سعی داشتم با بد اخلاقی و شرایط سخت دلسردش کنم، اما موفق نشدم و دوباره رابطمون به همون شکل ایمیل و چت و تلفن های کوتاه ادامه پیدا کرد، اما واقعا داشت به من سخت میگذشت و اذیت میشدم و دائم بهش غر میزدم و بیشترین صحبتمون پیرامون این بود که کارت چی شد؟ کی میای؟ چرا جور نمیشه؟ خسته شدم، کار من شده بود نق زدن و کار اون هم تشویق به صبر و انتظار، انتظار، انتظار، ....

 

ادامه داره

 

دوستان لطفا مشارکت کنید و تجربیات خودتون رو در اختیار دوستان تازه واردمون و دوستانی که مجرد هستن بذارید، البته نه الزاما در کامنتدونی من بلکه در وبلاگهای خودتون یا هر جایی که فکر میکنید راحترید و دوستان بیشتری مطالبتون رو مطالعه میکنند؛ فقط به من لینکش رو معرفی کنید تا اینجا قرارش بدم، ممنونم از همگیتون

 

 

 

نمایشگاه ام اس سنتر

[تصویر: poster-A3-MScenter-artWrok.jpg]

 

ازدواج 1

 

به نام او

 

سلام به دوستان عزیزم و همراهان مهربانم، امیدوارم که حالتون خوب باشه و روزگار رو به خوشی بگذرونید

 

قبل از هر چیزی روز مادر و زن و همچنین معلم رو به تمامی دوستانی که مشمول این مناسبتهای عزیز میشن تبریک میگم

 

خیلی وقته اینجا مطلبی در مورد ام اس ننوشتم، راستش تصمیم داشتم وقتی درمان جدیدم یکساله شد اینجا ازش بنویسم، اما چند وقت پیش مطلبی تو وبلاگ ویولت خوندم که من رو به فکر فرو برد و الان بابت اون مطلب هست که دست به کیبورد شدم

 

اما جریان از این قراره که در این پست ویولت، درد دل دوست ام اسی در ارتباط با نامزدش نوشته شده که با خوندنش فکر کردم دیدم خواستگاری و نامزدی و ازدواج و بچه دار شدن هم بخشی از مسائل مربوط به بیماری ام اس هست، که می بایست بهش پرداخته بشه، ما بچه ام اسی ها اکثرا تو وبلاگهامون یا تو صحبتهامون به علائم بیماریمون و داروها و فیزیوتراپ و روش های درمانیمون می پردازیم و کمتر به موضوع ازدواج و مسائل قبل و بعدش می پردازیم، من خودم هم از جمله کسانی بودم که فکر میکردم نامزدی و ازدواج من مسائل شخصی هستن که نه تنها جزئیاتش رو بلکه کلیاتش رو هم دوست نداشتم کسی بدونه، اما درد دل این دوستمون تلنگری بود به من، مبنی بر اینکه هی آرام بچه هایی که تازه درگیر ام اس میشن نیازشون فقط دارو و درمان و دکتر نیست باید اطلاعاتی از زندگی شخصی و خصوصیمون هم بهشون بدیم که وقتی با برخی مسائل خاص ازدواج مواجه میشن مثل این دوستمون سر در گم نشن و با خوندن تجربه های ماها راحتر با مسائل ازدواج فرد ام اسی کنار بیان، خودم شخصا سر سوال عزیزی در ارتباط با مسائل زناشویی افراد ام اسی هر چی سرچ کردم کمتر نتیجه گرفتم، آخر سر متوسل شدم به پرسش حضوری از دوستان متاهل ام اسی!

 

برخی باورهای شخصی و مذهبی و سنتی و تعصبی و .... باعث شده به مسائل ازدواج کمتر بپردازیم و برای همین در موردش کمتر هم اطلاعات داریم و باعث میشه بیشتر از اینکه از ام اس و عوارضش تو بحران قرار بگیریم از ازدواج و مسائل پیرامونش تو بحران قرار بگیریم، ازدواج خودش به خودی خود در جامعه کنونی ما تبدیل شده به یه معضل حالا تصور کنید ازدواج یه فرد ام اسی چطور خواهد بود؟!

 

خب لابد می پرسید حالا باید چه چیزهایی از نامزدی یا ازدواجمون بنویسیم که به درد دوستان مجرد ام اسی بخوره، من فکر میکنم در این مورد باید هم فکری داشته باشیم و چند تا سوال اساسی و فراگیر رو در نظر بگیریم و در موردشون تجربیات شخصیمون رو بنویسیم.

 

مثلا اینکه :

۱/ وقتی پسری از یه دختر ام اسی خواستگاری کرد یا پسر ام اسی رفت به خواستگاری دختری، اون دختر یا پسر کی و چه طوری باید بیماریش رو به اطلاع طرف مقابلش برسونه؟ اصلا باید بگه یا نه؟

 

۲/ آیا نیاز هست اطرافیان هم از بیماری فرد ام اسی آگاه بشن؟

 

۳/ آیا نیاز هست تمام جزئیات بیماری رو به اطلاع ش رسوند؟

 

۴/ چطور باید اون شخص رو با بیماری ام اس آشنا کرد؟ از طریق اطلاعات و تجربیات شخصی خودمون؟ از طریق سایت ها و وبلاگها؟ از طریق کتاب ها و مجلات؟ از طریق پزشک معالجمون؟ از طریق ...

 

۵/ چند وقت باید به خواستگارمون یا دختر مورد علاقمون وقت بدیم تا با بیماری ما آشنا بشه و تصمیم بگیره؟

 

۶/ در صورت ترک شدن به علت بیماریمون چه برخوردی مناسبترین خواهد بود هم برای حال جسمیمون هم برای روحیه امون؟

 

۷/ در صورت پذیرش بیماریمون ادامه ماجرای ازدواج چطور باید باشه؟ مدام به خودمون و فرد مقابل بیماری رو یادآروری کنیم؟ بیماری رو به فراموشی بسپوریم؟ ...

 

۸/ در مسائل و تدارکات جشن نامزدی و ازدواج چطور باید عمل کنیم تا بیماریمون مانع برنامه هامون نشه و خدای نکرده عود نکنه و تو ذوق طرف مقابل نزنه؟

 

۹/ اگه تو تدارکات و برنامه ریزیها که غالبا با استرس و هیجان همراه هست و استرس و هیجان هم باعث عود بیماری میشه، بیماریمون عود کرد چطور باید عمل کنیم تا فرد مورد علاقمون با دیدن ناتوانائیهای موقتمون دلزده نشه و عقب نکشه؟

 

۱۰/ در صورت ترس و عقب نشینی طرف چه باید کرد تا هر دو طرف کمتر صدمه ببینن و کمتر رنج بکشن؟

 

۱۱/ ...

 

مطمئنن هنور سوالات زیادی باقی هست که برای مطرح شدن نیاز به همفکری شما دوستان داره، پس لطفا دوستان عزیز قبل از اینکه تجربه شخصی خودم رو بنویسم لطفا همکاری کنید و سوالاتی که در این زمینه میتونه مطرح باشه و همه گیر بیان کنید تا ابتدا به یه جمع بندی از سوالات اساسی پیرامون ازدواج برسیم بعد شروع کنیم به نوشتن تجربیات شخصیمون، موافقید؟

منتظر کامنت هاتون در این زمینه هستم، برای کمک به دوستانمون و خودمون آستینها رو بالا بزنیم

 

ایام به کام

 

 

 

اساسنامه!

 

اساسنامه به روز شد

بند ۱۳