به نام او

 

سلام به دوستان عزیزم، انشاالله که خوش و خرم هستید

 

خب یک هفته صبر کردم تا اگه دوستی سوالی به سوالای ازدواج می خواد اضافه کنه محبت کنه و بیانش کنه، اما ظاهرا یا دوستان به این موضوع علاقه ای ندارن!! یا به علت اینکه چند وقتیه کامنتدونی پست هام  بسته است، فکر کردین نمیشه نظر گذاشت!! یا به علت اینکه چند وقتیه تو وبلاگ دوستان کمتر نظر میذارم، شما هم نظری نذاشتید!!! یا نمیدونم به چه علتی؟، اما می خوام بگم که این مطالب جهت جلب خواننده و جمع کردن کامنت نیستن و صرفا جهت کمک به همدردامون هستن تا در چنین لحظاتی تو بحران قرار نگیرن و بتونن مسائل رو به خوبی مدیریت کنن، پس از دوستان خواهش میکنم در صورت تمایل جهت کمک به دوستانمون در مباحث شرکت کنن، ممنونم

 

اما ماجرای خود من، سعی میکنم  از رو سوالایی که در پست ازدواج ۱ مطرح کردم پیش برم

 

۱/ وقتی پسری از یه دختر ام اسی خواستگاری کرد یا پسر ام اسی رفت به خواستگاری دختری، اون دختر یا پسر کی و چه طوری باید بیماریش رو به اطلاع طرف مقابلش برسونه؟ اصلا باید بگه یا نه؟

اول این رو بگم که همیشه اینطور نیست که دختر یا پسر مبتلا به ام اس بشن و بعد ازدواج کنن، بلکه برعکسش هم هست که دختر و پسر یا ازدواج کردن یا عقد کردن یا نامزدن و بعد میفهمن ام اس دارن، من هم در دوران نامزدی فهمیدم ام اس دارم.

 

قبل از اینکه به ام اس مبتلا بشم خواستگاری داشتم که خارج از ایران زندگی میکرد، ما همدیگه رو تو یه نمایشگاه در ایران دیدیم و قرار شد در زمینه هنری با هم همکاری داشته باشیم اما موضوع خیلی زود تبدیل شد به خواستگاری و به علت اینکه دور از هم بودیم قرار شد دورادور در ارتباط باشیم تا وقتی که ایشون برای مدتی (حداقل دو ماه) بیاد ایران بمونه و بتونیم حضوری در این زمینه صحبت کنیم و با روحیات هم آشنا بشیم (آخه یک هفته دو هفته اومدن و اون هم برای مسائل کاری که شناختی ایجاد نمیکنه)، پافشاری این موضوع هم از طرف من بود، بنابراین یه جورایی شدیم نامزد!! ( دوران نامزدی بین خانواده ها و قومیت و ملیت های مختلف تعاریف مختلفی داره، در خانواده ما و بیشتر خواستگارم، دورانی که دختر و پسر جهت آشنایی برای ازدواج با هم هستن رو دوران نامزدی میگن، یعنی هیچگونه عقد و محرمیتی در کار نیست و صرفا آشنایی هست و ممکنه در انتها هم همدیگه رو نپسندیم و هر کی بره دنبال بخت خودش)

 

خب مدتی رو خیلی محدود با هم در ارتباط بودیم، طوری که فقط بدونیم حال اون یکی خوبه! این محدود بودنش هم درخواست من بود، چونکه علاقه ای به ایمیل و چت نداشتم و معتقد بودم از این طریق ها نمیشه کسی رو شناخت، تلفنی هم که هزینه ها سر به فلک میکشید برای همین تماس تلفنی هم در حد چند دقیقه ناقابل بود! خب مسلما آشنایی به اون صورت شکل نگرفته بود و فقط کم کم داشت وابستگی ایجاد میشد، تا اینکه هنوز اون سفر حداقل دو ماهه درخواستی بنده صورت نگرفته بود که در زمستان ۱۳۸۶ دکتر به بنده اطلاع دادن مبتلا هستم به ام اس! اولش سر در گم شده بودم اون هم به علت اینکه خود من هم از ام اس چیزی نمیدونستم و مونده بودم وضعیتم چطور خواهد شد و به نامزدم (خواستگارم) چی باید بگم؟ از طرفی آقای نامزد در حال تدارک اومدن به ایران بود اون هم نه دو ماه بلکه برای حداقل پنج سال و من کلی خوشحال بودم که بالاخره میتونیم بیشتر آشنا بشیم و تدارک مراسم عروسی رو ببینیم، برای همین تصمیم گرفتم تا خودم اطلاعات کاملی به دست نیاوردم و اون هم تدارکاتش به اتمام نرسیده چیزی بهش نگم تا ذهنش آشفته نشه و تمرکز کنه روی جور کردن مسائل اومدنش به ایران، فقط بهش گفتم یه مطلبی هست باید بهت بگم اما بعد از خبر خوب اومدن تو بهت میگم و باید کمی صبر کنی و اون هم صبر کرد.

 

یک ماه طول کشید تا من اطلاعاتم رو بالا ببرم و به بیماری و خودم مسلط بشم و اون هم خبرش رو بهم بگه، البته خبر اون اصلا خوب نبود و نتونسته بود اومدنش به ایران رو جور کنه و معلوم هم نبود چه وقتی حتی برای دو هفته ناقابل هم بتونه بیاد! خب دیگه وقت وقته گفتن بیماریم بود و چون گفتنش تلفنی واقعا برام سخت بود و میترسیدم گریه کنم و اینطوری تحت تاثیرش قرار بدم و خدای نکرده بهم ترحم کنه و رابطمون رو از روی ترحم ادامه بده، تصمیم گرفتم از طریق ایمیل خبر بیماریم رو بهش بدم، همون جا هم چند تا لینک در زمینه ام اس و علائمش و انواعش براش فرستادم تا باهاش آشنا بشه و خب از اونجا که اون هم ام اس رو نمی شناخت، بهش گفتم بهتره حسابی مطالعه کنه و در دادن جواب عجله نکنه و سر فرصت فکراش رو بکنه و در ضمن این رابطه محدود و دورادورمون هیچ گونه تعهدی براش ایجاد نمیکنه و من هم انتظاری ندارم و میتونیم همین جا که هنوز در واقع چیزی شروع نشده تمومش کنیم و هر کی بره سراغ بخت خودش اما متاسفانه قبول نکرد و مطالعه سطحی کرد و دو روز بعدش گفت که می خواد به رابطه مون ادامه بده و ترکم نمیکنه!! بهش گفتم بیماری من طوری هست که باید از استرس و غم و غصه دوری کنم و این دوری من رو اذیت میکنه و اینکه هنوز نتونستی برای مدت قابل قبولی بیای ایران و من معلق هستم برام ایجاد استرس و غم میکنه و باعث شدت بیماریم میشه پس لطفا بیا تمومش کنیم و خلاص، اما قبول نکرد و شدیدا به ادامه رابطه پافشاری کرد و چند وقتی رو حدودا دو سه ماهی از من انکار بود و از اون اصرار و بالاخره تونست من رو راضی کنه البته با شرط و شروطی مبنی بر اینکه اگه ادامه رابطه به این شکل اذیتم کنه و بیماریم شدت بگیره ادامه نخواهم داد و اون هم قبول کرد، راستش متوجه شده بودم که داره احساسی تصمیم میگیره و سعی داشتم با بد اخلاقی و شرایط سخت دلسردش کنم، اما موفق نشدم و دوباره رابطمون به همون شکل ایمیل و چت و تلفن های کوتاه ادامه پیدا کرد، اما واقعا داشت به من سخت میگذشت و اذیت میشدم و دائم بهش غر میزدم و بیشترین صحبتمون پیرامون این بود که کارت چی شد؟ کی میای؟ چرا جور نمیشه؟ خسته شدم، کار من شده بود نق زدن و کار اون هم تشویق به صبر و انتظار، انتظار، انتظار، ....

 

ادامه داره

 

دوستان لطفا مشارکت کنید و تجربیات خودتون رو در اختیار دوستان تازه واردمون و دوستانی که مجرد هستن بذارید، البته نه الزاما در کامنتدونی من بلکه در وبلاگهای خودتون یا هر جایی که فکر میکنید راحترید و دوستان بیشتری مطالبتون رو مطالعه میکنند؛ فقط به من لینکش رو معرفی کنید تا اینجا قرارش بدم، ممنونم از همگیتون